تبليغاتX
درخت های زرد آلو

جای دوری نیستم سعی میکنم برای همه کامنت بذارم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط افسانه |

تونستم با قانون جذب چیزی که دلم میخواست بدست بیارمخوبه ها آدم بشینه یه جا و همه چیزو بیارن به خدمتش،فقط کافیه یه ذره به چیزی که دوست داری فکر کنی خودش میاد پشت در خونه
راستی هیچ کس بازیه آرزوهای محال رو جدی نگرفت، به نظرم هر آرزوی محالی هم ممکنه فقط فعلا شاید انجام شدنی نباشه

من دارم میرم مسافرت به یه جای نسبتا دور!تا برگردم همه رو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط افسانه |

افسون جان منو دعوت به بازی آرزوهای محال کرده و چقدر من در شبانه روز در حال آرزوهای محال کردن هستم


آرزوی اول: حذف پول در همه ی معاملات ومتعاقب آن حذف بانکها،چک،چک پول،کیف پول، شمردن پول و.......و جایگزین کردن معامله ی پایاپای
آرزوی دوم:پریدن بدون چتر نجات و طناب از آبشار نیاگارا
آرزوی سوم:حجاب به سر نکردن

دوستان خوب شما رو دعوت میکنم برای آرزوی محال

۱-خاتون
۲-کسی که هیچ کس نبود
۳-رها

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط افسانه |

اصلا نمیدونستم فحش دادن به آدمهای نامرد چقدر میتونه تو بهتر شدن حال آدم کمک کنه!الان اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم یا در موردش چیزی بنویسم شاید یه روز مفصل در موردش نوشتم

در اين دنيا كه نامردان عصا از كور مي دزدند
من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط افسانه |

احساس میکنم نیازبه یک مسافرت دارم به جایی که هیچ احساس نیازی در من نباشد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط افسانه |

و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متع الی حین

این است داستان هبوط و تنگیه نفس من

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط افسانه |

رویدادهای همزمان و معنی دار ممکن است در هر لحظه رخ دهد.ما روز خود را آغاز میکنیم وبه کارهایمان میرسیم و ناگهان،بدون مقدمه ای یک رخداد عجیب و اتفاقی توجهمان را جلب میکند.رسیدن به موقع اطلاعات،دیدن دوستی که روز قبل به او فکر میکردیم،ملاقاتهای تصادفی،پیدا کردن کتابی که سوالهایمان را در آن می یابیم و رویاهای غبار آلود وگاه نامفهوم همه مثالهایی از رویدادهای همزمان هستند.همچنان که ما قدرت درک وقایع همزمان را پیدا میکنیم با سوالهای معنوی عمیقتری رو در رو قرار میگیریم.آن نیرویی که به نظر میرسد مارا به سمت تقدیرمان رهنمون میسازد چیست؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط افسانه |

اومدم سر جام بخوابم پاورچین میرفتم و چراغ رو هم روشن نکردم تا کسی بیدار نشه! یه جفت چشم تو تاریکی که داشت برق میزد دیدم ،یه گربه ی اومده بود تو اتاق خواب و به من زل زده بود،آقای آبی رو بیدار کردم که یهو گربه شروع به بالا آووردن کرد،آقای آبی سریع رفت تو یه اتاق دیگه و درو بست و من از ترس نمیدونستم چکار کنم درو محکم میزدم و فریاد میزدم تورو خدا درو باز کن!دیدم در باز شد وآقای آبی دقیقا مثل گربه داره بالا میاره!از وحشت شدید از خواب پریدم.


تعبیر گربه میشه زن بدجنس،ولی آقای آبی میگه گربه نشانه ی غلبه عقل به احساس!خدا کنه دومیش باشه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط افسانه |

این همه فکر کردم تا بهترین هارو انتخاب کنم والان بعد ازین همه، بهترین انتخاب من فکر نکردن بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط افسانه |

دیشب برای مراقبت از یکی از اقوام بیمارستان بودم و با اینکه کم و بیش خوابیدم ولی الان به شدت خوابم میاد،چقدر حالم خوبه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط افسانه |

برای من خیلی سخت بود که دوباره وبلاگمو ادامه بدم یا حتی یه وبلاگ بسازم و دوباره کامنتهای آزاردهنده بخونم،خب این مال 2-3ماه پیش بود الان به اندازه ی کافی همه چیزو فراموش کردم.دوباره این من و این وبلاگ




رفتار دیگران دلیل خوبی نیست تا از تحرک باز بمانید.هر چیزی که شمارا آزرده کند شمارا ضعیف میکند.اگر به دنبال فرصت هستید تا آزرده شوید،این فرصت همه جا پیدا میشود به عبارتی
آزرده نشوید...اصرار نکنید که برنده باشید...اصرار نداشته باشید که بگویید حق با من است...اصرار نداشته باشید که برتر هستید...اصرار نکنید که بیشتر داشته باشید...اصرار نکنید که هویت خود را بر اساس موفقیتهای خودتان مشخص کنید...اصرار بر شهرت و اعتبار خود نداشته باشید...اصرار نکنید که هرکی هر کامنتی گذاشت به دل بگیرید(اینو خودم گفتم)
وین دایر-قدرت اراده

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط افسانه |

حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکرده ام که در آیینه بنگرم
وآنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند


خدانگهدار

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط افسانه |

چند تا از دوستان رو نتونستم براشون کامنت بگذارم،دایی احمد،الهام،امیر حسین،کینگ 55 ووو!در واقع چون مدتی نیستم و به نوعی برای اینکه اصلا حال نوشتن ندارم میخواستم از همه عذر خواهی کنم!خب فکر نکنم دیگه تو تصمیمم تجدید نظر کنم( تجدید نظر کنید قربان!تجدید نظر کنید قربان)!  قول داده بودم دعوتنامه کلوب براتون بفرستم،ولی هر کاری کردم صفحه ی اصلیه کلوب رو نتونستم باز کنم واسه همین چیزاست که واقعا انرژی کم میارم!تازشم(درددلم باز شد) اینقدر سرعت اینترنت پایینه که آدم از خیرش میگذره،به خدا خسته شدم،این گنجشکها کلی بازی نصب کردن که نمیتونم یه موزیک گوش بدم داره کامپیوتر میترکه! نمیذارن به داد کامپیوتر برسم ،میگن به بازی های ما دست نزن،
منم میخوام از طریق قانون جذب یه نوت بوک بخرم یه پسووردی روش بذارم مال خودمه فقط،میخوام ببینم این قانون جذب که میگن راسته!
همتونو دوست دارمیه روز میبینمتون

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط افسانه |

مهمونا رفتن و من خیلی دلم گرفته!آقای آبی هم نیست، گنجشکا هم دوباره ازین مریضی ویروسیا گرفتن،خودم هم 3 کیلو چاق شدم ،گلوم هم میسوزه فکر کنم منم از گنجشکا گرفتم،خونه خیلی به هم ریخته است،.......
اینا که گفتم خیلی مهمه! چون قسمتی از زندگیه(((افسون جان ممنون)))

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط افسانه |

-خواب دیدم تو ایوون خونه (ما اصلا ایوون نداریم)یه عالمه مورچه از زیر زمین بیرون میاد!منم که از مورچه مخصوصا از بوی اسید مورچه حالم به هم میخوره، شروع کردم به آب ریختن روشون که از بین برن ولی اونا سر جاشون بودن و درحال زیاد شدن بودن!


-آقای آبی با خوشحالی درو خونه رو باز کرد و یه چوبدستی یا همون عصا به من داد همه از دیدنش خوشحال شدیم ومن با دقت نگاهش کردم وبه نظرم میومد که قدیمیه و تصمیم داشتم تعمیرش کنم(آخه عاشق مرمت آثار باستانی هستم مخصوصا تو خواب)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط افسانه |